ولی این بیزی بودن من باعث این نمیشه که از دیدن لاست دست بردارم!
حقیقتش اینه که دارم listening ام رو هم تقویت میکنم!
الان season 4 هستم!
یه چند تا دیگه تموم میشه
و همینجا از دوستان میخوام که فعلا چیزی در مورد داستان نگن
چون هنوز تموم نشده!
وقتی تموم شد یه نقدی با هم میکنیم!
ولی از همه مهمتر بریم سر اصل مطلب و اون اینکه بازیگرای این سریال خوبن
اما یکی از همه اشون بهتره البته جای برادری!
نمیدونم چرا من از شخصیت ساویر خوشم میاد!
این آقای JOSH HOLLOWAY یکی از هنرپیشه های جالب این سریاله!
این مستر جاش توی این فیلم وقتی عصبانی میشه نمیدونم چرا یه نگاه خاصی داره من خیلی از طرز نگاهش خوشم میاد البته بازم جای برادری! امیدوارم که مچوت جون این پستمو نخونه وگرنه وبلاگمو به آتیش میکشه!D:
i am addicted to this way of looking!
ولی این آقای handsome یه زن تقریبا زشت داره! البته زشت زشتم نیستا! ولی اصلا به هم نمیان! البته کار دله دیگه! کاریشم نمیشه کرد!
UUUGH! I CAN NOT EVEN IMAGINE! خوب اینم از آپ امشب! من برم پی کارم که دوشنبه کلی امتحان دارم!فقط به خاطر شما آپ کردما!
از جهاتی کاملا بی روح و کم جذابیت بود و جهاتی هم کلی خاطرهداشت واسه من!
بیروحی بر میگشت به دو جهت!یکی اینکه کلا کادر روابط عمومی عوض شده بودن و از بچه های قبل فقط من بودم و دوتا از خبرنگارامون!
از جهتی هم کلا جو نمایشگاه دو دسته ای بود و همش جدل و درگیری!
این جدل و درگیری ها هم خودش تبدیل به یه سری خاطره شد!
خاطره ی اول رو که تو پست قبلی گفتم براتون اینکه کروبی اومده بود و همه حمله ور شدن تو روابط عمومی و یه ساعتی کار ما رو مختل کردن!
شنبه که موسوی اومد و راهش ندادن!اما بازم سر و صدا بود تو نمایشگاه!
اما جالب تر از همه روز یکشنبه بود!
پسر آقای بهشتی اومده بود تو نمایشگاه دوباره سر و صدا بلند شد و شعار پشت شعار شلوغ و پلوغ !من هم نفهمیدم حکمتش چی بود که همه جریانا دقیقا با فاصله ی کمی با روابط عمومی رخ میداد!
وقتی هم که شلوغ میشد و شعارا بلند میشد از حراست میگفتن که از بلند گوی من یا آهنگ پخش بشه یا اینکه من مدام تکست بخونم که جو آروم بشه!
با کمک رئیسم با موبایل سعی کردیم آهنگ پخش کنیم اما آهنگای موبایل رئیسم سنتی و ملایم بود !
به من گفت یه آهنگ مجاز بزار که یه کم ریتمش تند تر باشه و مردم آروم شن!
منم آهنگ دلنوازان رو تو گوشیم داشتم و گذاشتم گفتم مجازه دیگه!
یهو دیدم از حراست بی سیم زدن که آهنگ و قطع کنید!
پیجر تکست بخونه!
منم شروع کردم تند تند تکست خوندن!
عصری که کارم تموم شد داشتم فکر میکردم که چرا حراست گفت آهنگ بزارید وقتی که آهنگ گذاشتم با شدت گفتن قطعش کنید!
یهو از خنده روده بر شدم خودم!
فکرشو بکنید وسط دعوا و شعار مردم من هم این آهنگو براشون گذاشتم:
حال من دست خودم نیست
دیگه آروم نمیگیرم
دلم از کسی گرفته .....
خیلی جالب بود
داشتم ناخواسته عوض اینکه مردم رو آروم کنم
تحریکشون میکردم!
خیلی باحال بود!
اما روز اختتامیه افتضاح بود!
هر سال نمایشگاه یا ساعتش تمدید میشد یا روزش!
اما امسال بدون اینکه حتی به غرفه دارا اعلام بشه از قبل یهو ساعت یک و نیم اعلام شد که باید تا 2 تعطیل بشه نمایشگاه!
همه بهت زده مونده بودن!
شاید باورتون نشه اما از ساعت 2 تا ساعت 5.30 چهارتا متن خداحافظی سوزناک خوندم !
اونم با ورژنهای مختلف!
خودم دیگه خنده ام گرفته بود من هی میگفتم نمایشگاه شانزدهم هم تمام شد!
دوبار میگفتن که نه تمام نشد!تکست روتین بخون!
جاتون خالی دیگه امسال نمایشگاهی بود واسه خودش
نمیدونم جریان چیه که من هر سال بعد از نمایشگاه یه مریضی شدید میگیرم!
امسالم یه روز بعد از نمایشگاه سرما خوردم در حد مرگ!
اما یه استاد داره معرکه!مـــــــــــــــــــــــــاه!
یعنی تا ساعت10.30 یک ریز خندیدیم!
از لحاظ لهجه فوق العاده اس!
کلا خیلی استاد خوبیه!
اماچشمتون روز بد نبینه از درسای روش تحقیق و ترجمه متون هر چی براتون
بگم کم گفتم!
تمام مدت تو کلاس با چشم باز خواب بودم!
تاریخ تحلیلی هم که خیلی کسل کننده بود!
این وسط مسطا هم من تو راه پله های دانشگاه با اجازه ی دوستان
سقوط نه چندان آزادی داشتم! و تالاپ تالاپ تالاپ تالاپ تالاپ 5 تا پله
رو خوردم زمین
و از شانس بدم دست راستم هم به نرده ها گیر کرد !اون موقع نفهمیدم اما
الان وقتی روی اسپیس رو فشار میدم
دردشو حس میکنم!
ساعت 6 عصر که کلاس تموم شد و ما از شر صدای وحشتناک بلند استاد ترجمه
متون خلاص شدیم!
منتظر مچوت جون موندم که بیاد بره یه شرکتی که قرار بود بره برای کار
و با هم برگردیم خونه
که منم با یه آموزشگاه زنگ زدم سوپر وایزرشون که یه آقایی بود تلفنی
با هم صحبت کردیم (البته به انگلیش)
قرار گذاشتن که برم برای interview
با کلی سلام و صلوات و نذر و
نیاز رفتم!از میدون فلسطین تا میدون ولیعصر یه عالمه لغت مرور کردم!
چون معرفم یکی از استادای کاردانیم بود میترسیدم هل کنم (مثل همیشه)!
و یه وقت آبروی استادمو ببرم
آخه ناسلامتی من شاگرد اول کاردانیم بودم!بماند که حالا خنگی مفرط
گرفتما!
بعد دیگه یه سری با من حرف زد آقاهه و منم اعتماد به نفسمو حفظ کردم و
جواب دادم!
بعدش هم گفت که باید دوره ی تی تی سی بگذرونم!
حالا فردا میخوام زنگ بزنم به استادم!
ببینم نظرش چیه!
دیگه خسته شدم از بس دنبال کار گشتم!
موندم به خدا!
یه سری از بچه ها هستن هم دانشجوئن هم کار میکنن!
تازه به قول دوستم اندازه ی منم زبانشون خوب نیست اما کلی اعتماد به
نفس دارن!
چه میدونم والا!
پنجشنبه نهم مهر 1388 کي نوشته؟ mali |
گر بدینسان زیست باید پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست گر بدینسان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک