وقتی همه خوابن!

شبا وقتی همه خوابن !

وقتی که من نگاهشون میکنم!

اونوقته که مطمئن میشم  چقدر دوستشون دارم!

بدونشون میمیرم!

خدایا قلبمو مهربون کن!

خدایا منو خوب کن!


برای نخستین بار ساعت 9 صبح

من الان دارم کم کم حاضر میشم ساعت 10 کلاس دارم!

برای نخستین بار در تاریخ وبلاگم صبح کله سحر دارم پست میزارم!

فقط همین! حالا برم میک آپمو بکنم که دیگه داره دیرم میشه !(حالا فکر نکنید میگم میک آپ از این دختر جفنگام که موهاشون 50 سانتیمتر از کله اشون بالاتره ها!نه بابا جون دارم میرم یه کم کرم بزنم به صورتم یه کوشولو رژگونه و یه ماتیک صورتی ملایم!من خدادادی خوشگلم نیاز ندارم که هفتاد قلم آرایش کنم!شکلکم حال ندارم بزارم!سر صبح چه توقعاتی داریدا!)

وای چقدر کیف میده که بیدار باشی و زنگ ساعتتو خفه کنی!نه اینکه اون با زنگ زدنش تو رو خفه کنه!

ما رفتیم یا حق!


شعر ناتمام و بی نام و سر کلاسی!

بیا باور کن این درد و بگو تنهــــا نمی مونم

بگو حتی اگه سخته ، نگو از تو نمی خونم

نزار فردا بشه حسرت،تموم این نموندن ها

نزار باور کنم امروز،شده عــــادت نبودن ها

تو که تاریک تاریکی،تو روزایـی که من نورم

نمیدونم چرا قهری ، نمیدونم چـــــــرا دورم


                                                              ملیحه 

                                                                                            25 مهر 1389

پ.ن1:این شعر و سر کلاس گفتم همین امروز!

پ.ن2:احتمالا ادامه دار باشه!


امشب نوشت: یه توضیحی بدم که چرا نشستم سر کلاس شعر یا به قولی ترانه گفتم!آخه ما درس تخصصی تحلیل کتب آموزش زبان انگلیسی رو داشتیم بعد یکی از همکلاسیای مذکر ما اومده بودن داشتن توضیح میدادن که به علت بریتیش بودن لهجه اشون مغز بنده اومده بود کف کلاس!واسه همین بهتر دیدم که چند دقیقه ی آخر لکچر ایشون رو ترانه ای بگم که هم خدا راضی باشه هم خلق خدا هم یه چیزی داشته باشم برای آپ دیروز!


شعری دیگر و عکس دخترم!

ميرفتــــــم خيابونا رو تک و تنهـــــــــــــــــــا و پياده

انگاري هيچکي تا حالا خنــــــــــــــده رو يادم نداده

توي اون کوچه ي خلوت قدمام شمرده تر شـــــــــد

گونه هام با اشک چشمام که باريد ،دوباره تر شد

اون کوچه براي من شد ،کوچه ي خاطره هــــــامون

همه جاش انگاري مونده،جاي پاي هر دو تامــــــون

رفتم تا آخر کوچه ،خــــــــــــاطراتم شعله ور شــــد

روزاي قشنگ و خوبي که کنـــــــار تو به سر شــــد

ياد دستاتو ميکردم ،که هميشـــــــه سرد سرد بود

يادخندهاي خوبت،که برام مرهــــــــــــــــــم درد بود

اون چشاي مهربونت که نگام ميکرد هميشـــــــــــه

همه چي دونه به دونه جلو چشمام زنده ميشــــــه!

                                                                       ملیحه

اینم عکس دخترمه!


پ.ن:اون شعر رو هم همون روزی که شعر دوتا پست قبلیمو گفته بودم گفتم!

پ.ن2:هر کی دخترمو دیده میگه شبیه خودمه!مامان ملی قربونش بره!میخوام بمیرم براش!لطفا بعد دیدن عکس دخترم ماشالله بگید!



روزمون مبارک!

امروز یا بهتره بگم دیروز روز ما بود!

روز دخترا!

همه ی دخترا روزتون مبارک!



خواستم یه شعر بگم اما یه مطلبی دستم رسید که ترجیح دادم اونو بزارم و برای اولین بار ادامه ی مطلب بزنم تو وبلاگم!پس برید به ادامه ی مطلب!

ادامه نوشته

ترانه

امروزم یه جمعه بود،یه روز دلگیـــر و سرد

یاد تو اومد پیشم،با یه عالم غــــــم و درد

چه دلم تنگه برات ،کاشکی بودی عزیزم

سر بزارم رو شونه ات یه ذره اشک بریزم

دوباره دلم گرفت،زدم از خونه بیــــــــــــرون

نبودی بهم بگی: یه غزل برام بخـــــــــــون

کوچه ها جه سوت و کور،بودن اون روز سیاه

رفتم و تا به ابد جمعه هام شـــــــــــــدن تباه

واسه یکبارم شده کاشکی برگرده زمـــــــون

که اصن از ابتدا پا نگیـــــــــــره عشقمـــــــون

کاش میشد آشنا نشیم از همـــــون اول راه

دلا رو جا نذاریم توی عمـــــــــــــــــق یه نگاه

اون روزیکه دیدمت کاشــــــــکی اونجا نبودم

الانم با این خیال تک و تنهـــــــــــــــــا نبودم

دیگه عشقی هم نبود که ازش بمونــــه درد

که دلم بگیره باز توی این جمعه ی ســـــــــرد


                                                     ملیحه

                                                     11آذر 1384


پ.ن:این شعر یا بهتره بگم ترانه و یه شعر دیگه که بعدا میزارم  رو یه روز جمعه ی قشنگ و دلگیر پاییزی توی راه دانشگاه ،و توی بلوار کشاورز گفتم!شاید خیلی قشنگ نباشه اما من حسش رو بسیار دوست دارم

میشه دعا کنید؟

یه کاری میخواییم بکنیم!

یه حرکتی!نه فکر بد نکنید!

به نظر من که خیره!

اما تا خدا چی بخواد!

خوشحال میشم دعا کنید!

اگه این اتفاق بیفته نقطه ی عطفی میشه تو زندگیمون

یه امید!

امید به فردا!

امید به تلاش!

یه کم خیالمون راحت میشه!

دعامون کنید !

پ.ن:خیلی دلم میخواد یکی از شعرامو بزارم !نمیدونم چرا حسش نیست!

پ.ن2:نظرتون راجع به این قالب چیه؟؟؟؟؟به نظرم بچه گونه میاد!شایدم من زیادی روحم تیره اس!

برای نخستین بار شانس آوردم!

برای نخستین بار شانس آوردم!

امروز یکی از بد برنامه ترین روزای هفته ی من بود چون صبح ساعت 8.15 تا 9 کلاس درس مزخرف وصایا داشتم و کلاس بعدیم هم ساعت 15.25 تا 6 عصر بود.یعنی باید صبح بر میگشتم تو این ترافیک خونه بعد دوباره ساعت دوو نیم راه می افتادم که برم کلاس بعدی!منم واسه همین اولین جلسه رو کلاس صبح رو نرفتم!ولی وقتی کلاس عصر رو رفتم استاد عزیز دلم گفت که این کلاس به صبح ساعت 10 منتقل شده!یعنی میخواستم جیغ بزنم از خوشحالی!یه بار شانس آوردم !خدا به دل شکسته ام نگاه کرده حتما!


پ.ن:بعد از گذشتی چیزی حدود هفت سال و اندی!دیروز یکی از دوستای دوره ی دبیرستانم شماره ی خونه ی ما رو که حدود 5 ساله اومدیم اینجا پیدا کرده و بهم زنگ زد!خیلی خوشحال شدم!میدونین چرا؟

چون همیشه فکر میکردم که فقط من به دوستام فکر میکنم و سراغشونو میگرم و من برای هیچکدومشون مهم نبودم اما وقتی یکیشون به هر ترتیبی چه تو فی س بو ک چ ه تلفنی چه هر طوری پیدام میکنه سرشار شعف میشم!خدایا شکرت امروز روز من بود!هنوز هستن کسانی که منو دوس داشته باشن !

کف

باز هم ترم جدید آغاز شــــــد!

باز درهای مصیبــــت باز شــد!

کف نمودم از نرفتن به شمـــال

ساز من با ناله ام دمساز شد!

                                           ملیحه

ترم جدید شروع شد در اوج خستگی و دلمردگی!اما خوب سعی میکنم که انرژیمو پیدا کنم!با اینکه برام سخته!دیشب یه یه مطلبی فکر میکردم و اون اینکه  پارسال تابستون یه سفرچند روزه داشتم به کیش و بعد از اینکه برگشتم دو ترم وضعیت معدلم خیلی بهتر شده بود و شخصا علتشو سفری که رفتم میدونم !اما از پارسال تا الان مسیری جز مسیر های روتین و تکراری رو ندیدم به خودم حق میدم که معدل این ترم هام اینقدر بد باشه! روحم خسته است میفهمین؟خسته!

امروز رفتم سر کلاس مورد علاقه ام هر چند که دل و دماغ نداشتم . اما به خوبی و خوشی گذشت .بعد از کلاس های پشت هم پشت هم  به سمت شب شعر شکر خند راهی شدیم با اینکه مسعود زیاد خوشش نیومد از این جلسه اما من با برخی از شعر ها رابطه ی خوبی برقرار کردم!

مهمان ویژه هم که آقای صالح علا بود ،مردی که حس خوبی ازش بهم دست داد!اسمشو میزارم مردی که نمی خندد!دلم میخواست میشد باهاش حرف میزدم از نزدیک !روحیه اش رو با حس خودم نزدیک دیدم درکش کردم با اینکه زیاد نمیدونستم!در آخر متاسفانه دیر شده بود و من که مایل بودم شعر آقای هالو رو بشنوم مجبور به رفتن شدم!

پ.ن:دو بیتی بالا فی البداهه ای بود که  بعد از خوندن کامنت جناب میثم آواژه که مصرانه  گیر دادن به کف کردن من به ذهنم رسید شعر مایه داری نیست اما تمرین خوبیه برای اینکه یادم بیارم یه روزی سرشار شعر بودم!