یلداتون مبارک!


سلام دوستای گلم

یلداتون مبارک!

این جمله رو دوست دارم"یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آن قدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت."

با اینکه الان چهارمین یلداییه که منو مسعود این یک دقیقه رو جدا از هم جشن میگیریم!و هر سال آرزو میکنیم که سال دیگه کنار هم باشیم!

یلداتون قشنگ!

عمرتون صد شب یلدا
دلتون قدر یه دنیا
توی این شبهای سرما
یادتون همیشه با ما
دل خوش باشه نصیبت

چهارمین سال آسمانی شدنت مبارک!


پشت این پنجره ها وقتی بارون میباره
وقتی آهسته غروب . تو خونه پا میذاره


وقتی هر لحظه نسیم . توی باغچه ها میاد
توی خاک گلدون . بذر حسرت میکاره

وقتی شبنم میشینه . رو غبار جاده ها
وقتی هر خاطره ای تورو یادم میاره


وقتی توی آینه . خودمو گم میکنم
میدونم که لحظه هام . رنگ آبی نداره

تازه احساس میکنم که چشام بارونیه
پشت این پنجره ها داره بارون میباره


سلام مرد جنوب سلام

چهار سال شد!

چقدر زود!

چقدر زود صدای گرم و نافذت خاموش شد!

چقدر زود رفتی!

چند روز پیش داشتم وسایل قدیمیمو نگا میکردم یه برگه پیدا کردم مال سال 80 بود اون موقع هایی که هنوز بودی و صدات بود !زمزمه ی روز و شبم ترانه های تو بود!آرامش بخش لحظات غمگینم صدای پرمهر و گرم تو بود!نوشته بودم:

اگر داغ دل بود ما دیده ایم             اگر خون دل بود ما خورده ایم

اگر دل دلیل است آورده ایم          اگر داغ شرط است ما برده ایم!

ناصریا ،با اینکه همیشه به صدات گوش میدم اما باز هم وقتی به این فکر میکنم که صاحب این صدا الان تو آسموناس دلم برات تنگ میشه!خدا دوست داره نخواست بمونی و عذاب بکشی!

روحت شاد یادت گرامی مرد جنوب!





هي مترسك كلاه را بردار ما كلاغان دگر عقاب شديم

هي مترسك كلاه را بردار

قطره قطره اگر چه آب شديم
ابر بوديم و آفتاب شديم
ساخت ما را همو كه مي پنداشت
به يكي جرعه اش خراب شديم
هي مترسك كلاه را بردار
ما كلاغان دگر عقاب شديم
ما از آسودن و نياسودن
سنگ زيرين آسياب شديم
گوش كن ما خروش و خشم تو را
همچنان كوه بازتاب شديم
اينك اين تو كه چهره مي پوشي
اينك اين ما كه بي نقاب شديم
ما كه اي زندگي به خاموشي
هر سوال تو را جواب شديم
ديگر از جان ما چه مي خواهي ؟

ما كه با مرگ بي حساب شديم

مترسک از آلبوم عشق است


سلام امروز هم گذشت!صبح پاشدم رفتم دانشگاه!تو راه که میخواستم اتوبوس سوار شم یه پیرزنی و دیدم که با دخترش داشتن دم ایستگاه اتوبوس کلنجار جزیی میرفتن!پیرزن راه رفتن براش سخت بود نمیتونست بره روی ایستگاه وایسته و همینطورم سختش بود که از پله ی اتوبوس بره بالا دخترش و دیدم از دور از حالتش فهمیدم که یه کم داره باهاش تندی میکنه!تا من بهشون برسم یکی از این پسرایی که میان تو اتوبوس سفره میفروشن دویید دست پیرزنو گرفت و سوارش کرد!یه دختره هم به پیرزن جا داد که بشینه!دختره یه کم به مامانش چشم غره رفت!پیرزن طفلی اینقدرم ناز بود البته نهایتا 60 سالش بود،دخترش یه مقداری خسته بود !یه لحظه به صورت پیرزن نگاه کردم!نا خود آگاه چشام قرمز شد و پر از اشک اونم تو اتوبوس جلو مردم!پیرزنه خودش منو نیگا میکرد یه خانومه هم منو نیگا میکرد که چی شد یهویی این دختره اینجوری شد!نمیگم دخترش خیلی بد بودا،یه لحظه خسته شده بود ،چون بعدش نشست کنار مامانش با هم حرف زدن .ولی من خیلی دلم گرفت بخاطر اون پیرزن ناز.خودمو کنترل کردم و گذشت.

عصری با مسعود مهربان رفتیم ولیعصر که برای کامپیوتر من فن بخریم چون میخواد برام یه هارد دیگه بزاره،از بس مهربونه،بعدشم من براش آش رشته بردم و تو خیابون ولیعصر روبرو فرهنگستان هنر نوش جونش کرد.آش رشته در ولیعصر.

اومدم خونه نشستم سریال باران دروغ از فارسی وان رو نیگا کردم اصولا سریالای کره ای و که عشق و عاشقی توش باشه رو دوست دارم.

اینقدر سر فیلم گریه کردم.الانم یادم میاد گریه ام میگیره.خیلی صحنه اش قشنگ بود ،نمیدونم دیدین یا نه!پسره عقب موندگی ذهنی داره مادرش پولداره براش یه دختری رو میگیره که پرستارش بوده،پسره حالش بهتر میشه و طی یه سری جریانات اینا از هم طلاق میگیرن و پسره از شوک جدایی از زنش لال میشه،امشب نشون میداد که تو اتاقش نشسته و داره عکس دختره رو میکشه یهویی به حرف میاد و به عکسه میگه دوستت دارم!(اینجا بغض کردم)مامان پسره میاد تو اتاق پسره میگه مامان من انیونگ رو دوست دارم،هی میزد به سینه اش و میگفت اینجام درد میکنه(اینجا دیگه مردم از گریه) .باز دلم نازک شد!

پ.ن:یه دوست دارم که ترک هستن.همش میاد دوغ میخره آش دوغ درست میکنن.منم برای اولین بار میخوام فردا آش دوغ درست کنم آخه خیلی دوست دارم.به همین خاطر فردا تربیت بدنی و دانشگاه تعطیله!میخوام بمونم خونه که هم مسعود کامپیوترم و بیاد درست کنه هم من تو خونه آش دوغ درست کنم.خدا کنه خوشمزه شه!

پ.ن2:نوشته هامو بولد کردم که راحتتر بشه خوند بهتر شده یا نه؟

من که هرآنچه داشتم اول ره گذاشتم  حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو

این شفق است یا فلق مغرب و مشرقم بگو

من به کجا رسیده ام جان دقایقم بگو

آینه در جواب من باز سکوت میکند

باز مرا چه میشود ای تو حقایقم بگو

جان همه شوق گشته ام طعنه ناشنیده را

در همه حال خوب من با تو موافقم بگو

پاک کن از حافظه ات شور غزلهای مرا

شاعر مرده ام بخوان گور علایقم بگو

با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش

منظره های ابر را با من سابقم بگو

من که هرآنچه داشتم اول ره گذاشتم

حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو

یا به زوال میروم یا به کمال می رسم

یکسره کن کار مرا بگو که عاشقم بگو

من به کجا رسیده ام جان دقایقم بگو


 طعنه ی ناشنیده
آلبوم عشق است
روح ناصریای مهربان شاد


 حرف زیادی برای گفتن ندارم فقط اینکه دلم یه بسته ی بزرگ شکلات فندقی میخواد!یه عالمه شکلات فندقی!

  بروید ای دلتان نیمه که در شیوه ما         مرد  با هر چه ستم هرچه بلا می ماند

نتوان گفت که این قافله وا می ماند   

 خسته و خفته از این خیل جدا می ماند

 

 این رهی نیست که از خاطره اش یاد کنیم  

 این سفر همراه تاریخ به جا می ماند

 

دانه و دام در این راه فراوان اما      

 مرغ دل سیر ز هر دام رها می ماند

 

 می رسی آخر ، افسانه وا ماندن ما      

 همچو داغی به دل حادثه ها می ماند 

 

بی صداتر زسکوتیم ،  بی صدا تر زسکوتیم   

  ولی گاه خروش نعره ماست که در گوش شما میماند

 

    بروید ای دلتان نیمه که در شیوه ما   

    مرد  با هر چه ستم هرچه بلا می ماند

شیوه ی ما از آلبوم عشق است

روحت شاد فاتحه ی نثار روحش کنیم


چقدر خوب بود این ترانه!چقدر با معنی!

امروز صبح به زور رفتم دانشگاه!یه کم درس خوندیم!تمام طول راه نت های دف رو تمرین کردم!مردم یه طوری نیگام میکردن!نمیدونستن که من وقت نکردم تمرین کنم مجازی دارم کار میکنم!

رسیدم خونه داشتم از خواب میمردم اما صبر کردم ناهار بزنم که مسعود جون یه تحقیق ازم خواست منم نشستم براش گشتم و نخوابیدم عصر قرار بود مسعود بیاد دنبالم که منو ببره کلاس دف!که اس ام اس زدن که کلاس به خاطر محرم تعطیله!منم دیدم دارم میمیرم از خواب مسعودم از کلاس رفت خونه اما دلم براش تنگ شده حسابی!

نکته ی حرص در آر امروز:وقتی داشتم برمیگشتم خونه دم دانشکده ی معماری یهو چند تا از دانشجوهاش اومدن بیرون تو پیاده رو واستادن منم کتاب نت و گوشیم که داشتم به دف نوازی گوش میدادم دستم بود یه آقایی به زور از بین اینا میخواست رد شه منم گیر کرده بودم اینام تکون نمیخوردن یهو تو این هاگیر واگیر یه پشه ام پرید پشت شیشه ی عینک آفتابی من !داشتم کلافه میشدم!نه میتونستم رد شم نه میتونستم عینکمو در بیارم پشه هه بره بیرون هی بال بال میزد میخورد به چشمم داشتم روانی میشدم کم مونده بود جیغ بزنم!به زود کیفمو ول کردم عینکمو کشیدم به موهام گیر کرده بود در نمیومد یه کم که بلند شد از رو صورتم پشه هه در رفت لعنتی!به زور از وسط اونا رد شدم و خودمو مرتب کردم و رفتم سمت بی آر تی!تو صف ایستادم که سوار شم یه چندتا اتوبوس که رد شد تا اومدم سوار شم دیدم یکی داره کمرو سوراخ میکنه داشتم دیگه از کوره در میرفتم!من که عصبی این دختره ی روانی میبینه جا هست بازم منو هل میده!منم کشیدم کنار یه خورده نیگاش کردم با پررویی تمامتر رفت سوار شد منم دیدم اگه با اون اتوبوس برم حتما دعوام میشه!واستادم چند تا چشم غره رفتم بهش و چندتا هم پشت چشم نازک کردم تا در اتوبوس بسته شد و رفت!عصری هم خوابیدم که شب مجبور نباشم با بابا اینا برم خونه ی عموم!موهام کثیف بود!

بیدار شدم دیدم حتما باید برم دستشویی اینا هم نمیرفتن!پاشدم رفتم تو هال که بابا گیر داد از نوع سه پیچ که باید بیای!منم با لج هر چه تمام تر مثل عمله ها راه افتادم !یه تاپی که زیر مانتو میپوشم تنم کردم که مانتومو در نیارم تا برسیم کلی غر زدم!بعد هم با مانتو و روسری نشستم !همه شاخ در آورده بودن!هی مامانیم میگفت ملی روسریتو در بیار! گفتم راحتم مامانی!عموم گفت راحت باش عمو! گفتم مرسی خوبم!بعد گفتم دارم تمرین میکنم با حجاب شم! عموم گفت از کی آخه داری رو میگیری الان همه که محرمن!گفتم از مسعود(مسعود خودم نه پسرعموم)!همه مرده بودن از خنده!عموم گفت تو از هیشکی رو نمیگیری حالا از مسعود؟؟؟؟؟ منم تصمیم گرفته بودم که بگم به زور اومدم که بابام پیش دستی کرد که من گند نزنم گفت ملی خسته بود قرار نبود بیاد کلی ازش خواهش کردم که اومد میخواست بره حموم من نزاشتم گفتم دیر میشه !دیگه از بس داداشم گیر داد که ملی موهاش چربه دیگه روسریمو در آوردم!البته اونقدرا هم بد نبود!اما خوب نمیخواستم برم!

به هیچ کارم نرسیدم دیگه !12 رسیدیم خونه!حس حموم که نبود!حس ترجمه نبود!حس انجام پروژه نبود!حس تحقیق نبود!حس تمرین دف نبود!هی چی حسی ساعت 12 شب وجود نداره!

پسر عموم هم تمام مدت کنار من نشست و تمام این چند سالی که ندیده بودمش و جبران کرد و از خاطراتش گفت و هی تعریف کرد!یه عادتی هم که داره و من اصولا این مدلی کلافه میشم این بود که تا اینور اونور و نیگا میکردم هی میزد بهم که به حرفش گوش بدم! پسر خوبیه ها اما حس کردم زیاااااااااااااااااااااد حرف میزنه!مخم اومد پایین!:دی

اینم از حرص در اومدگی ها و غرهای امروز!

پ.ن:فاتحه نثار روح اهل قبور مخصوصا بابایی ماه من،ناصر عبداللهی عزیز دریغ نشه!ممنون از لطفتون!

یا حق

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه  بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

از خانه بیرون میزنم اما کجا امشب؟

شاید تو میخواهی مرا در کوچه ها امشب!

پشت ستون سایه ها روی درخت شب

می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب!

از ماجرای شعر و شبهای جنون من!

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من!

آخرچگونه سر کنم بی ماجرا امشب!

میدانم آری نیستی اما نمیدانم

بیهوده میگردم به دنبالت چرا امشب

هر شب ترا بی جستجو می یافتم اما

نگذاشت بی خوابی به دست آرم ترا امشب

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من!

آخرچگونه سر کنم بی ماجرا امشب!

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من!

آخرچگونه سر کنم بی ماجرا امشب!

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

ها سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف

ای کاش میدیدند چشمانم خطا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمیارم تو که میدانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

آخرچگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟

آلبوم عشق است

ماه من

روحت شاد یادت گرامی ناصر عزیز!

چقدر صبح زود وقتی با سر درد از خواب بیدار میشی و مجبوری بری دانشگاه اونم تو این سرو صدا و شلوغ پلوغی خیابون کیف میده که یه آهنگ ملایم از ناصر بزاری و گوش بدی و صداهای اطرافتو نشنوی!

این چند روزه اتفاق خیلی خاصی نیفتاده!یا شاید اگرم افتاده یادم نیست!

دیروز خیر سرمون روز دانشجو بود صبح کله سحر باید میرفتیم دانشکده فنی برای تربیت بدنی مزخرف 2!راه دور و بد مسیریه!اما خدا مسعود و از من نگیره!چون طرح زوج و فرده دوستم نمیتونه ماشین بیاره!قبلا میاورد اما این روزا شدید گیر میدن !واسه همین مسعود مهربونم اومد و منو دوستامو برد اونجا مثل هفته ی پیش و منتظر موند و مارو برگردوند!اما وقتی خواستیم بریم تو از همه بلا استثنا کارت دانشجویی میخواستن! اونایی هم که نداشتن و مجبور کردن تو اون ناکجا آباد برن از یه پاساژ پرینت بگیرن بیارن!عوض روزتون مبارکه

پاشدیم رفتیم دانشگاه خودمون دریغ از یه پوستر یه پلاکارد یه پرینت که دانشجو روزت مبارک!آخر شب مامانم اومد تو اتاقم گفت روزت مبارک!همین!

یکی هم اس ام اس نزد حتی بگه :

شمع شدی شعله شدی سوختی خاک تو سرت هیچی نیاموختی!


لبت نه گوید و پیداست میگوید دلت آری!

لبت نه گوید و پیداست می‌گوید دلت آری 

که اینسان دشمنی ، یعنی که خیلی دوستم داری

 

 دلت می‌آید آیا از زبانی این همه شیرین 

تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان داری

 

نمی‌رنجم اگر باور نداری عشق نابم را

 که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

 

چه می‌پرسی ضمیر شعرهایم کیست آنِ من

 مبادا لحظه‌ای حتی مرا اینگونه پنداری

 

ترا چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت 

 به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری

 

چه زیبا می‌شود دنیا برای من اگر روزی 

 تو از آنی که هستی ای معما  پرده برداری 

 

چه فرقی می‌کند فریاد یا پژواک جان من

 چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری

 

صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت 

 اگر چه بر صدایش زخمها زد تیغ تاتاری

      تلخ و شیرین از آلبوم عشق است

روحت شاد یادت گرامی!

سلام 

دیروز یکی از بچه ها تو خونشون جشن فارغ التحصیلیمونو جلو جلو گرفته که به محرم و صفر و امتحانای پایان ترم نخوریم!

روز خوبی بود با دوستام دور هم بودیم و خوش گذروندیم!بعد از مدتها دلم خواسته بود که یه مهمونی برم!

امروز ساعت اول کلاس و نرفتیم ! بچه ها خیلی بهشون خوش گذشته تصمیم گرفتن بازم مهمونی بگیرن!اما خوب فکر کنم اگه همینطوری روال پیدا کنه و بچه ها مهمونی بگیرن و بعدش کلاس نریم احتمالا فارغ التحصیل نخواهیم شد!

امروز اولین جلسه ی کلاس خصوصیم بود!از دانشگاه اومدم خونه و بعدش رفتم آموزشگاه!همینکه در آموزشگاه رو باز کردم مسئول اونجا بهم گفت سلام استاد!!!!!!!!!!!!

یعنی شدم کوه اعتماد به نفس!شکر خدا موقع تدریس و صحبت کردن به انگلیسی اعتماد به نفسم خوبه ترسی ندارم از اینکه چی میشه!

شروع کردم به درس دادن و چیزایی که یکی از دوستام بهم گفته بود رو مو به مو انجام دادم و خیلی خوب گذشت!

بعدش مسعود جان اومد دنبالم اما متاسفانه یا خوشبختانه اینقدر دچار  wcبودیم که زیاد نمی تونستیم با هم صحبت کنیم!گفتم بزار اول یه جا دستشویی پیدا کنیم و بعد به صحبت بپردازیم!هر جایی که میشناختم همون حوالی رو پیشنهاد دادم و به هر کدوم که سر میزدیم به در بسته میخوردیم!حتی دستشویی هایی که خود شهرداری تو شهر گذاشته درش قفل بود!مسجد رفتیم درش بسته بود!پاساژ رفتیم دستشوییش خراب بود!یه پاساژ دیگه رفتیم اختصاصی بود و درش قفل!حدود یک ساعت داشتیم دنبال این مکان مهم میگشتیم !دیگه وقتی دیدیم داره کار به جاهای باریک میکشه تصمیم گرفتیم که بریم تو بوف!اما خوب ضایع بود ما هم شام نمیخواستیم بخوریم که!

من تا رسیدم تو دوییدم تو دستشویی مسعود هم واستاد و دوتا سیب زمینی سفارش داد که تا آماده شه خودش بره! نکته ی مهم این بود که یه دستشویی برای ما 3000 تومن خرج برداشت!

شهر به این بزرگی یه دستشویی باز و تمیز و سالم توش پیدا نشه دیگه نوبره!



 

جواب سوالم تو باشی اگر ز دنیا ندارم سوالی دگر!

تو ای عشق

جواب سوالم تو باشی اگر
ز دنیا ندارم سوالی دگر
جواب سوالم تو باشی اگر
ز دنیا ندارم سوالی دگر
که من پاسخی چون تو میخواستم
مباد آرزویم از این بیشتر
که من پاسخی چون تو میخواستم
مباد آرزویم از این بیشتر
نشستم به بامی که بامیش نیست
شگفتا دلم میزند باز پر
نفسگیر گردیده آرامشم
خوشا بار دیگر هوی خطر
نشستم به بامی که بامیش نیست
شگفتا دلم میزند باز پر
نفسگیر گردیده آرامشم
خوشا بار دیگر هوای خطر
برا آن است شب تا بخوابم که شر
بزن باز بر زخم من نیشتر
دلم جراتش قطره ای بیش نیست
تو ای عشق او را به دریا ببر
تو ای عشق او را به دریا ببر
تو ای عشق او را به دریا ببر


سلام ناصر عزیز!

امروز پنجشنبه بود ، کارم شده گوش دادن صدات!به قولم عمل کردم هدیه ام بهت رسید؟

امیدوارم که خوشحالت کرده باشم!روحت شاد باشه !


امروز 5 شنبه بود و من تا تونستم خوابیدم چون دیشب تا دیروقت داشتم آهنگ گوش میدادم!بیدار شدم به مرتب کردن اتاق و رسیدگی به کارای عقب افتاده پرداختم!تا حدودی هم موفق بودم!

عصری برای رفع دلتنگی چندین ساعته به دیدن مسعود رفتم و با هم به ناصر هدیه دادیم و برگشتیم خونه!

من رفتم حمام تا فردا مجبور نباشم زود بیدار شم! امیدوارم خوش بگذره!چون اصولا حوصله ی مهمونی ندارم فقط میرم که خاطره بمونه برامون!

دلم هوای عزیزی رو کرده!



نمیدونم چم شده!

از شب کنسرت فرمان فتحعلیان حالم یه طوریه گاهی اوقات اینجوری میشدم قبلا هم اما کوتاه!

اما از اون روز هر روز دلم برای صدای ناصر تنگ میشه!

از وقتی که خواننده شد عاشق صداش بودم!عاشق جنوبیا!عاشق گرمیشون!عاشق مهربونیشون!

صدای ناصر محشر بود! lمن اونقدرا خوب نمیشناختمش اما پسرخاله ام دوست صمیمیش بود!حالا که راجع بهش بیشتر میفهمم غصه ام بیشتر میشه!اینکه چرا اینقدر جوون!

چرا اینقدر زود!

چقدر حیف شد!

حس میکنم آدم بسیار پاکی بود!دلش صاف بود!هر چی بود حیف بود!

چند روزه همش به یادشم هر جا میرم یهویی یه آهنگی ازش میشنوم از تلویزیون از رادیو تو تاکسی صبح زود !هر جا!انگاری از من هدیه میخواد!

شب جمعه ایشالله براش یه خیرات میدم که بدونه منم عاشق صداش بودم و از نبودش پر از حسرت!

سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ما دیده ایم
اگر خون دل بود ما خورده ایم
اگر دل دلیل است آورده ایم
اگر داغ شرط است ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان,گردنیم
اگر خنجر دوستان,گرده ایم
گواهی بخواهید:اینک گواه
همین زخم هایی که نشمرده ایم
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم


ناصر عزیز با عمق  صدات همیشه تو قلبای ما زنده ای !

با هم فاتحه ای نثار روح پاکش کنیم


از امشب ،هر شب به یاد ناصر آپ میکنم!تا دلم حداقل آروم شه!

امروز با مسعود رفتیم خونه ی عمه ام برای کاری!بعدش موقع برگشت تو متروی طرشت یهویی به سرم زد که بریم با مترو کرج و برگردیم!

فکرای احمقانه و یهویی ملی یی! گاهی از این اوسکول بازیا خوشم میاد!یه ساعت و نیم توی متروی کرج نشستیم رفتیم و برگشتیم! یه کم با هم فیلم دیدیم تو مترو!خوب بود!جای همگی خالی!


پ.ن: برای مادر و پدر یکی از دوستای ما دعا کنید!بسیار محتاج دعای خیر شما دوستانیم برای شفای این عزیزان!



ای جان امروزم گذشت!

سلام!

دیشب خیلی قاطی بودم!این امتحانه اعصاب برام نزاشته بود!امروز تربیت بدنی به علت آلودگی هوا تعطیل بود شکر خدا هر چی پینگ پنگ کمتر بازی کنیم بهتره!چرا؟ چون راهش خیلی دوره!مسخره اس کله ی سحر از این ور شهر بکوبی بری اونور شهر واسه چی؟واسه نیم ساعت پینگ پنگ بازی کردن.بعدش دوباره هلک و هولوک میکوبیم میاییم اینور شهر سه ساعت یه کلاس مونوتون رو تحمل میکنیم و چرت میزنیم و هیچیم یاد نمیگیریم!

شکر خدا این سه شنبه هم تموم شد!یه امتحان قزل قورتکی هم دادیم و تماااااااااااااااااااااام و خلااااااااااااااااااااااص!

حس درس خوندم توم نیست! نمیدونم چرا!

دیروز میدون ولیعصر بودیم داشتیم کیف موبایل نیگا میکردیم که یهو دیدم یه خانومی با یه لهجه ی خاص هی میگه خانم خانم!برگشتم دیدم چندتا خانوم و یه آقا که گویا عرب بودن گم و گور شده بودن!هی به عربی یه چیزایی میگفتن که من نمیفهمیدم!بعد دیدم که میشه  اینجا از ثمره ی چندین سال یادگیری زبان انگلیسیم استفاده کنم!بعد بهشون گفتم:can you speak English بعد یکیشون گفت :yes yes بعد دیگه یا علی گفتیم و عشق آغاز شد اینقدر fluent یعنی روان صحبت کردم باهاشون که اصلا فکر نمیکردم من ایرانیم!انگاری زبان مادریم انگلیسیه!راستش دفعات کمی پیش میاد که من با کسی که پارسی زبان نیست انگلیسی صحبت کنم زیاد انگلیسی چت کردم اما صحبت کردن کی بود مانند نگاشتن؟

خیلی دلم میخواد که بتونم توی محیطی قرار بگیرم که افراد غیر ایرانی و انگلیسی زبان حضور داشته باشن !حس خوبی بهم دست میده که حس میکنم این چند سال الکی درس نخوندم !

مسعود انگاری خوشش اومده بود و ازم تعریف میکرد بهش گفتم :اگه نتونم اینکارم بکنم یعنی به درد جرز دیوارم نمیخورم!

چقدر دلم میخواد حداقل به کشورای خارجی سفر کنم و از زبانم استفاده کنم!و بهبودش بدم!

پ.ن:یه شاگرد خصوصی به تورم خورده اما اینقدر دارم لفتش میدم که فکر کنم از دستم بپره!

پ.ن2:خدا رو شکر میکنم !چند روزه!نمیدونم چرا اعتماد به نفسم رفته بالا!احساس زیبایی میکنم!خودمو که توی آینه میبینم از خدا تشکر میکنم که من رو دوست داشته!و من رو زیبا آفریده!شاید واقعا زیبا نباشم!شاید خیلی اضافه وزن داشته باشم اما خوبم!خودمو چند روزه دوست دارم!خدایا شکرت بخاطر مهربونیت!مرسی که منو زیبا آفریدی!دستت درد نکنه!

اوه اوه! یکی منو بگیره مردم از خوشگلی!

تعطیلات بی ثمر!

سلام دوستام

یه راست میرم سر اصلش!

سه شنبه گفتن چهارشنبه هم تعطیله!گفتم آخ جون میشینم درس میخونم!واسه امتحان سه شنبه!

چهارشنبه صبح دیر پاشدم چون شب قبلش تا دیروقت کنسرت بودیم!

بعد که پاشدم کاری جز اینور اونور رفتن تو خونه نکردم!کتابم نمیتونستم باز کنم!

چهارشنبه گذشت و شد 5 شنبه تا بیدار شدم حاضر شدم و رفتیم خونه ی مامانیم!مامانی سیده و ما عیدای غدیر میریم خونه اش!

شب هم بقیه ی عمه عمو ها اومدن اونجا!

دیگه تا ساعت 11 اونجا بزن بکوب بود و از اینجور کارای دیمبال دیمبال و اینا!حضور برادرم و زنش هم مزید بر علت شده بود که بیشتر شلوغ پلوغ کنن!

کار منم بغض کردن بود یه گوشه نشستن!

وقت درس خوندن هم نبود اونجا!

امروزم که تا از خواب پاشدم حاضر شدم با مسعود جون ناهار رفتیم بیرون!

تا برگشتم ساعت 3 بود تا حموم رفتم و اومدم شد حوالی ساعت 5!

5 تا 10 هم به خشک کردن موها و ترمیم لاک های پریده ام و اینا و شام گذشت!

از 10 خوندم تا 11 و الانم اومدم تو نت!و کلی درسم باز موند!فردا هم که میرم شب شعر بعد از دانشگاه یعنی ساعت 10شب میرسم خونه نهایتا از 12 شب تا 3 فردا درس بخونم!

اصلا حس درس خوندنم نیست!همش به این جریانات اخیر فکر میکنم!

مامانیم همش زنگ میزنه با بابام حرف میزنه رو مخش کار میکنه که ایرادای الکی نگیره یه وقت!

خیلی حس بدی دارم!

آیا روز من بود امروز آیا؟

امروز امتحان داشتم!دیشب مهمون!

تا دو یکم خوندم دیدم دیگه حالیم نمیشه گفتم گور باباش نهایتا امتحان نمیدم!دوستم زنگ زد گفت که فردا نمیاد تربیت بدنی و این یعنی که ماشین نداشتیم که بریم تا بلوار آهنگ!اما مسعود همیشه مهربان و فداکار گفت که ما رو میبره صبح دانشگاه و صبر میکنه و مارو برمیگردونه و این مسئله به خوبی و خوشی تموم شد!

بعد از تربیت بدنی رفتیم دانشگاه خودمون بعد شکر خدا استاد امتحان نگرفت!

عصری با مسعود رفتیم دنبال چند تا کار و بعدش که رسیدم نزدیکیای خونه که مامان زنگ زد گفت بدو بیا حاضر شو میخوایین برین کنسرت!زنگ زدم به مسعود بگم که جریان چیه همونجا وسط خیابون اشکام ریختن پایین! دلم گرفت از اینکه چرا ما باید جدا باشیم!و اینکه من نمیرم! دیگه مسعود هی گفت و مامانم گفت که خاله بلیط فرستاده بدویید برید دیر میشه با چشم اشکبار لباس پوشیدم و راهی شدیم!

کنسرت فرمان فتحعلیان  و هژیر مهر افروز بود! بی نهایت از دف نوازی رضا دربندی لذت بردم!فرمان هم که کارش مشخصه!

از اونجایی که برادرم و خانومش میخواستن برن سفر و راه بیفتن یه کم زودتر بلند شدیم!

تا رسیدم خونه یه سری خبرای تلخ شنیدم که اگه الان بنویسمش تا خود صبح اشک میریزم!

فقط در این حد که عمر فاصله ی بین ما انگاری خیلی زیاده!خدا صبرمون بده!

آیا امروز روز من بود آیا؟


کمبود زمان!

سلام

این ترم خیلی ترم بدیه!

ترم آخر!

سه تا پروژه !

6 روز هفته دانشگاه!

یعنی کمبود وقت!

سه شنبه امتحان دارم !از 60 صفحه فقط 15 صفحه خوندم!

فردا هم کلاس دارم!

و این یعنی بدبختی!

ما رفتیم به درد خودمون بمیریم!یا حق!