هي مترسك كلاه را بردار ما كلاغان دگر عقاب شديم

هي مترسك كلاه را بردار

قطره قطره اگر چه آب شديم
ابر بوديم و آفتاب شديم
ساخت ما را همو كه مي پنداشت
به يكي جرعه اش خراب شديم
هي مترسك كلاه را بردار
ما كلاغان دگر عقاب شديم
ما از آسودن و نياسودن
سنگ زيرين آسياب شديم
گوش كن ما خروش و خشم تو را
همچنان كوه بازتاب شديم
اينك اين تو كه چهره مي پوشي
اينك اين ما كه بي نقاب شديم
ما كه اي زندگي به خاموشي
هر سوال تو را جواب شديم
ديگر از جان ما چه مي خواهي ؟

ما كه با مرگ بي حساب شديم

مترسک از آلبوم عشق است


سلام امروز هم گذشت!صبح پاشدم رفتم دانشگاه!تو راه که میخواستم اتوبوس سوار شم یه پیرزنی و دیدم که با دخترش داشتن دم ایستگاه اتوبوس کلنجار جزیی میرفتن!پیرزن راه رفتن براش سخت بود نمیتونست بره روی ایستگاه وایسته و همینطورم سختش بود که از پله ی اتوبوس بره بالا دخترش و دیدم از دور از حالتش فهمیدم که یه کم داره باهاش تندی میکنه!تا من بهشون برسم یکی از این پسرایی که میان تو اتوبوس سفره میفروشن دویید دست پیرزنو گرفت و سوارش کرد!یه دختره هم به پیرزن جا داد که بشینه!دختره یه کم به مامانش چشم غره رفت!پیرزن طفلی اینقدرم ناز بود البته نهایتا 60 سالش بود،دخترش یه مقداری خسته بود !یه لحظه به صورت پیرزن نگاه کردم!نا خود آگاه چشام قرمز شد و پر از اشک اونم تو اتوبوس جلو مردم!پیرزنه خودش منو نیگا میکرد یه خانومه هم منو نیگا میکرد که چی شد یهویی این دختره اینجوری شد!نمیگم دخترش خیلی بد بودا،یه لحظه خسته شده بود ،چون بعدش نشست کنار مامانش با هم حرف زدن .ولی من خیلی دلم گرفت بخاطر اون پیرزن ناز.خودمو کنترل کردم و گذشت.

عصری با مسعود مهربان رفتیم ولیعصر که برای کامپیوتر من فن بخریم چون میخواد برام یه هارد دیگه بزاره،از بس مهربونه،بعدشم من براش آش رشته بردم و تو خیابون ولیعصر روبرو فرهنگستان هنر نوش جونش کرد.آش رشته در ولیعصر.

اومدم خونه نشستم سریال باران دروغ از فارسی وان رو نیگا کردم اصولا سریالای کره ای و که عشق و عاشقی توش باشه رو دوست دارم.

اینقدر سر فیلم گریه کردم.الانم یادم میاد گریه ام میگیره.خیلی صحنه اش قشنگ بود ،نمیدونم دیدین یا نه!پسره عقب موندگی ذهنی داره مادرش پولداره براش یه دختری رو میگیره که پرستارش بوده،پسره حالش بهتر میشه و طی یه سری جریانات اینا از هم طلاق میگیرن و پسره از شوک جدایی از زنش لال میشه،امشب نشون میداد که تو اتاقش نشسته و داره عکس دختره رو میکشه یهویی به حرف میاد و به عکسه میگه دوستت دارم!(اینجا بغض کردم)مامان پسره میاد تو اتاق پسره میگه مامان من انیونگ رو دوست دارم،هی میزد به سینه اش و میگفت اینجام درد میکنه(اینجا دیگه مردم از گریه) .باز دلم نازک شد!

پ.ن:یه دوست دارم که ترک هستن.همش میاد دوغ میخره آش دوغ درست میکنن.منم برای اولین بار میخوام فردا آش دوغ درست کنم آخه خیلی دوست دارم.به همین خاطر فردا تربیت بدنی و دانشگاه تعطیله!میخوام بمونم خونه که هم مسعود کامپیوترم و بیاد درست کنه هم من تو خونه آش دوغ درست کنم.خدا کنه خوشمزه شه!

پ.ن2:نوشته هامو بولد کردم که راحتتر بشه خوند بهتر شده یا نه؟